سلطان قیس وسربازان انگلیسی لشکر عمرسعد
امروز داستان «سربازان انگلیسی لشکر عمرسعد در تعزیه بروجرد» چندین بار به من ایمیل شد. به شک افتادم که نکند داستان دقیقا آن طور که به نظر می آید نباشد.
امروز داستان «سربازان انگلیسی لشکر عمرسعد در تعزیه بروجرد» چندین بار به من ایمیل شد و روی فیس بوک هم عکس و لینک اش را دیدم. از نظر بسیاری، از جمله خبرنگار پارسینه، این رخت و لباس انگلیسی اشاره ای است به اشغال یک ملیون پوندی سفارت انگلیس که چند روز پیش اتفاق افتاد.
پس از خواندن اخبار به یاد آوردم که این ظاهر عجیب و غریب را قبلا در نقاشی های قهوه خانه ای و پرده های نقالان با موضوع عاشورا دیده ام. آن زمان فکر کردم اینها جهنمیان اند و شیطانیان که در قرن هجدهم و نوزدهم در تخیل ایرانی به هیئت اروپاییان در آمده اند. اما عکس های امروز کمی به شک ام انداخت که نکند داستان دقیقا آن طور هم که من فکر کردم نباشد.

عصر برگشتم تا دوباره تصاویر آرشیو نقاشی های قهوه خانه ام را ببینم. امیدم این بود که به تصویری بر بخورم که اسم این شخصیت ها را، به آن شکلی که در بسیاری نقاشی های قهوه خانه ای مرسوم است، در کنارشان آورده باشد.


جستجویم چندان طول نکشید. نام «سلطان قیس» را در کنار دو شخصیت در دو نقاشی عاشورا (یکی کار حسین قوللر آقاسی و دیگری کار مدبر) پیدا کردم:

جستجو در اینترنت برای پیدا کردن معنای «سلطان قیس» مرا به وب سایت اندیشه قم برد. این سایت با بیان داستان «سلطان قیس» به نقل از دو کتاب به نام های مرقاة الیقان (نوشته ی سیدمحمدباقر مجتهد زاده گنجوی) و طوفان البکاء (نوشته ی جوهری) موضوع را برایم روشن کرد:
سلطان قیس در ممکلتی از ممالک هندوستان سلطنت داشت روز عاشورا دلش گرفت و غمگین شد برای رفع غم به شکار رفت، آهویی دید دنبال آهو رفت و تنها شد و آهو غیب شد و شیری به او حمله کرد او متوسل به امام حسین ـ علیه السّلام ـ شد. امام ـ علیه السّلام ـ از کربلا با حال تشنگی و بدن زخمی به کمک او آمد شیر صورت بر قدم حضرت گذاشت و گریه کرد و رفت. سلطان قیس چون حال حضرت را دید تقاضای یاری حضرت را کردند. حضرت فرمودند: انا قتیل العبرات و قبول نکردند و خاکی به او داد و فرمود: هر وقت این خاک به خون تبدیل شد برای من عزاداری کن. این جریان به طور مفصل در کتاب مرقاة الایقان مرحوم گنجوی [۱] آمده است و کاتب این کتاب را در سال ۱۳۵۲ قمری به اتمام رسانده و سال ۱۳۷۲ قمری چاپ شده است و ایشان مدرک این جریان را نقل نکردهاند.
و در کتاب طوفان البکاء جوهری که در سال ۱۲۵۰ قمری تالیف شده این جریان به طور خلاصه ذکر شده ایشان هم سند این مطلب را نقل نکرده و مینویسد از کتب معتبره وارد شده. [۲] و در کتاب مجالس المتقین محمد تقی بن محمد البرغانی القزوینی اشارهای به این جریان شده است و سند ذکر نشده است. که این کتاب هم در سال ۱۲۸۵ قمری تالیف شده و هم چنین در برخی کتب دیگر از این قبیل نقل شده است.
نویسنده ی وب سایت «اندیشه قم» مدعی است که داستان «مردود» است:
جریان سلطان قیس به دو دلیل مردود است یکی اینکه مدرک معتبری ندارد چون این کتابها حدود ۲۰۰ سال پیش نوشته شده و مدرک را نقل نکردهاند و فاصله آن با اصل واقعه خیلی زیاد است. دوم اینکه کشور هندوستان در زمان حکومت ولی بن عبدالملک فتح شده [۳] و ولید بن عبدالملک در سال ۸۶ هجری به حکومت رسیده [۴] چگونه در سال ۶۱ هجری یکی از حاکمان هندوستان شیعه بودند در حالیکه حتی در آن زمان غالب مردم ایران هم سنی بودند.
احتمال دارد این جریان مکاشفهای باشد که در روز عاشورا غیر از روز عاشورای سال ۶۱ و در قرون اخیر اتفاق افتاده باشد.
به «مردودیت» داستان کاری ندارم ولی ریشه ی انگلیسی لباس ها برایم روشن شد. نقاش و تعزیه خوان ۲۰۰ سال پیش ایران که انگلیسیان را به عنوان سلطان ممالک هندوستان می شناخته سلطان قیس و همراهش را با لباس های قرن هجدهم و نوزدهم انگلستان مجسم کرده است. بقایای این داستان فراموش شده چنان که همیشه پیش می آید در تعزیه ها هنوز به جا مانده و امسال، درست بعد از حمله به سفارت انگلیس، در این عکس ها فرصت خودنمایی پیدا کرده است.
اکتشاف سلطان قیس در دل سرباز انگلیسی لشکر عمرسعد البته برایم جالب بود. ولی تئوری اول هم هنوز به جای خود برقرار است. نگاهی که به این نقاشی قهوه خانه ای بیاندازید موضوع برایتان بهتر روشن می شود:

اروپایی کلاه سیلندری (گوشه ی بالا سمت راست) با شکل و شمایلی که اصلا به سلطان قیس نمی برد در حال مشاوره با یکی از آدم های بد قصه است!
سر و وضعش عمیقا با توصیفات مش قاسم در داییجان ناپلئون همخوانی دارد. من که امروز هر چه گشتم چیزی در مورد او نیافتم. بعید نیست اسناد مربوط به او را از بین برده باشند. به هر حال فراموش نباید کرد که هیچ چیز از این «اینگیلیسی یای از خدا بیخبر» بعید نیست «با اون چشای چپشون.»
منابع نقل قول ها:
[۱] مجتهد زاده گنجوی، سیدمحمدباقر، مرقاة الیقان، چاپ ۱۳۷۲ قمری (۱۳۳۱ شمسی – ۱۹۵۲ میلادی)، ج اول، مجلس هفدهم، ص ۸۲.
[۲] جوهری، طوفان البکاء، تهران، چاپ دارالخلاقة، سال ۱۳۰۴ قمری.
[۳] یاقوت، معجم البلدان، ناشر داراحیاء التراث العربی، ج ۵، ص ۲۲۸.
[۴] قمی، عباس، تتحه المنتهی، قم، ناشر انتشارات داوری، چاپخانه علمیة، چاپ چهارم، ۱۴۱۷، ص۱۰۵.
درباره ی نویسنده
سورنا طراح و عکاسی است که به موضوعات فرهنگی نیز علاقه دارد. مطالب بخش «دفترچه یاداشت» در این وبسایت متعلق به اوست.
16 نظر در مورد سلطان قیس وسربازان انگلیسی لشکر عمرسعد
پاسخ دهید لغو پاسخ
پربیننده ها (۲۴ ساعت اخیر)
بچه های دیروز
لباس های محلی
کتاب فارسی اول ابتدایی (حدود ۱۳۲۴)…
داستان های مصور فارسی…
کتاب زبان انگلیسی اول دبیرستان (۱۳۴…
کتاب فارسی سال دوم دبستان (۱۳۳۹)…
ایراندخت، متولد ۱۳۲۱…
کوچهباغهای درکه
کتاب تشریح منصور
صفحه های گرامافون گوگوش …
دو کارت پستال عاشقانه (۱۲۹۱)…
کلاه پهلوی و تغییر لباس اجباری…
کودکی پیامبر و پسربچه ی تونسی…
ایرانپور، متولد ۱۳۲۱…
راهنمای سرویس و نگهداری پیکان…
نظرات
- gelarshid در کودکی پیامبر و پسربچه ی تونسی
- عرفان از دولت آباد ششده در دراویش ششده
- محمد حسین در بلیط بخت آزمایی (۱۳۵۶-۱۳۴۱)
- poua در دراویش ششده
- شهریار در دیزی سرای طرشت
برچسبها
آموزش اسلام اسناد انقلاب تاتر تبلیغات تزئینات تشیع تصویرسازی تهران جنگ خرافات خیابان دود و دم دین رستوران رسوم ساختمان شرق شناسی شیراز شیعه طراحی گرافیک طلسم عکاسی فروشگاه قاجار لباس لس آنجلس مجله محله مناظر شهری موسیقی موسیقی پاپ مینیاتور نقاشی نقاشی دیواری نمایش ورزش پرتره کارت کارت پستال کالیفرنیا کتاب کتاب درسی کتاب های کودکان












it reminds me of “uncle Napoleon” and the “Inguilissiyé bi-naamous…”
قاسم اون تفنگ منو بیار!
از تحقیقی که کردی سپاسگزارمِ. من هم وقتی عکسها را دیدم یاد نقاشیهای قهوه خانه ای افتادم که در موزه تماشاگه راز وقتی که دانشجو بودم دیده بودم. ولی باعث تاسف است که خیلی از دوستان بدون چنین تحقیقی بر اساس عکسهایی که دیده اند به قضاوت پرداختند.
جالب بود من قبلا نه اطلاعی از این موضوع داشتم و نه این نقاشی های قهوه خانه ای رو دیده بودم!!! اطلاعات جالبی بود . واقعاازتون ممنونم.
خیلی باهال بود البته تحقیق شما ولی ازبروجردی ها بیش ازاین انتظارنداشته باشیم بهتر . کلا بیشتر دهاتی ها هنوز سرنماز بعدازاتمام نماز میگن الله و …… مرگ برامریکا .مرگ برانگلیس مرگ براسرائیل مرگ برمنافقین وصدام برای همین ما بدبختیم . تا این عوام تو مملکت ما هستند که با یه حلب روغن ویه کیسه برنج ازهرکی بخوای طرفداری می کنند وضع ما عوض نمیشه .
ولی من بعید می دونم که این تحقیق شما در مورد این تعزیه تاثیری داشته و برگزار کنندگان اصلا از چنین چیزی خبر داشته باشند.
http://www.parsine.com/fa/pages/?cid=53754
شخصیتت فرنگی قدمتی طولانی در تعزیه ایرانی داره نمی دونم چرا یه عده انگار تازه این شخصیت رو دیدن و دارن باهاش سیاسی برخورد میکنن
در یک نقل تاریخی آمده است: «سفیر روم بیزانس شرقی روزی در دربار یزید به مجلس یزید آمد و در مقابل او سری را دید که بریده شده بود. چون فهمید که آن سر، سر فرزند پیامبر مسلمانان است، یزید را توبیخ کرد و گفت: ما هر چه از عیسی، پیامبرمان بر جای بماند، به آن تبرک میجوییم، با اینکه بین ما و او چندین پشت فاصله است؛ ولی شما پسر رسول خدا را که فقط به یک واسطه به او میرسید کشتید! یزید گفت: این مرد مسیحی را بکشید که مرا رسوا خواهد کرد! او نیز فورا شهادتین را بر زبان آورد و مسلمان شد و در حالی که سر بریده امام حسین (ع) را به سینه چسبانده بود و میگریست، به قتل رسید.»
خانم سارا، ممنون از اطلاعات تان. منبعی که از آن نقل قول می کنید چیست؟
تعزیه “فرنگی” یکی از داستان های متداول تعزیه، دست کم تا دوره قاجاریه بوده. نگاهی به نوشته های سیاحان و مأموران سیاسی که در این دوره از ایران دیدن کردن و گهگاه در مراسم تعزیه و عزاداری بخصوص اهل دربار و دیوان حضور پیدا میکردن، مؤید این مسأله است. تا اونجا که حافظه من یاری میکنه، ماجرای تعزیه فرنگی مربوط به دربار شام و حضور اسرا در بارگاه یزید بوده. یعنی همون که خانم “سارا” اشاره کردن.اگه به آخرین تصویر از نقاشی ها دقت کنید هم(همون که خودتون در پایان بهش اشاره کردید) آدم بد قصه بر تخت نشسته(احتمالا یزید) و سر بریده ای رو پیش رو داره که میتونه از همون سرهای بریده شده ای باشه که به دربار شام آورده بودن و ماجراش رو میدونیم و فرنگی توی اون پرده مشاوره نمیده، احتمالا در حال پرسیدن سؤاله. حالا اینکه به احتمال فرنگی تو تعزیه این سال ها و روایت امروزه نقش و کارکرد دیگه ای پیدا کرده باشه رو نمیدونم! اینکه ماجرای سلطان قیس چی بوده و تعزیه ای به این نام و با این داستان داشتیم یا نه رو هم نمیدونم. تنها میتونم بااطمینان خاطر بگم تعزیه “فرنگی” همونه که گفتم و خانم سارا هم اشاره کردن.
ممنون. این اطلاعات جدید را حتما اضافه می کنیم.
در امام زاده زید اصفهان هم این فرنگی ها روی دیوار کشیده شده اند
با سلام در تعزیه آبادی ما فرح آباد کاشمر(قلعه بالا) سالطان قیس مسلمان نیست و توسط امام حسین مسلمان می شود و امام به او می گوید از این به بعد برای من مراسم عزاداری هر ساله انجام بده
inke che natijehee mikhahid begirid baram jaleb nist vally be khater noe tahghigh va eraeh mataleb ke khaili ham jaleb bood mamnoon. mosalaman naghash haye ghahveh khanehee ghast siasi kari nadashteh and va harchee mikeshidand bishtar zameer nakhodagah farhang boomieh va baram jaleb bood ke dar farhang ame farangi yani engelisi va engelisi ham beghole shoma yani… !hatman ye elati dare labod !mamnoon
… به همین ترتیب رسیدیم به میدان مرکزی روستا. غلغلهای بود. صبر کردند تا آفتاب عمودی بتابد و آنگاه تئاتر غمانگیز کربلا را شروع کنند. ابتدا تعدادی اﻻغ سفید و مزین به قالیچههای خوشرنگ و زیبا و سواران مرد وارد صحنه شدند. سپس لشگریان مغلوب و جنگجویان شهید با لباسهای خونین آمدند به میدان. هنرپیشگان بعدی چند مرد قویهیکل بودند که تابوتی روباز به دوش داشتند و خود امامحسین بود که در کفنی سفید و خونین دراز کشیده بود درون تابوت و جنب نمیخورد. پاى یک کبوتر سفید با طناب بسته بود به سینۀ امام؛ نماد روحی بود که از جسم حسین پرواز میکرد به جانب بهشت. همسران و فرزندان و اعضای فامیل امام هم آمدند، همه سر در گریبان و گریان با کاهی که ریخته بودند رو سرشان. جمعیت با دیدن این صحنه بنای گریه و زاری گذاشت، با صدای بلند. در این هنگامه یکی از بازیگران بیش از سایرین نظرم را به خود جلب کرد، چون زره پولاد پوشیده بود و کلاهگیس زرد به سر داشت و شق و رق را میرفت و همزمان با دوربین جنگىاش صف خیالی سپاه دشمن را میپایید. پرسیدم او کیست؟ گفتند یک فرنگى، یک مرد مسلمان انگلیسى که با امام بیعت کرد و در روز عاشورا شهید شد.